|
ان سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست
|



همیشه ازخدا میخواهم آنچه شایسته توست به تو بدهد نه آنچه
آرزو داری زیرا گاهی آرزوی توکوچک
است و شایستگی تو بسیار
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن..
ما همیشه افرادی را دوست میداریم كه با نظر اعجاب و تحسین بما مینگرند.ولی همیشه افرادی را كه با نظر تحسین به آنها نگاه میكنم,دوست نمیداریم
برای دشمنانت، کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند!
زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پاره !!!

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

سرمشق هاي آب بابا يادمان رفت![]()
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
شعر خداي مهربان را حفظ كرديم![]()
اما خداي مهربان را يادمان رفت
خوب ميدانم . . .
كه روزي سرد
رهسپار غروب خواهم شد
كاش همين لحظه بعد . . غروب باشد . . .

آه ...
که چقدر تنهایی ها بی دلیل شروع میشه
چقدر آشنایی ها بی بهونه تموم میشه
چیست تقدیر ما آدما
تنهایی؟
آنکه تقدیر ما رانوشت
میدانست که
فقط یک چیز تو زندگی آدما معنای مبهمی دارد
وآن تنهایی ست





Yesterday seems as though
It never existed
disloyalty greets me warm
Now I will just say goodbye
انگار دیروز
اصلا وجود نداشته
بی وفایی به من چه گرم خوش آمد می گوید
حالا من فقط خداحافظی می کنم

|
| |
|
|
با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟
پر كرد سينهام را فرياد بي شكيبم با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم
شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي اي بغض بيگناهي بشكن به هايهايم
سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان ديو است پيش رويم، غول است در قفايم
بر تودههاي نعش است پايي كه ميگذارم بر چشمههاي خون است چشمي كه ميگشايم
در ماتم عزيزان، چون ابر اشكريزان با برگ همزبانم، با باد هنموايم
آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند تيغ است بر گلويم، حرفيست با خدايم
سيلابههاي درد است رمزي كه مينويسم خونابههاي رنج است شعري كه ميسرايم
چون ناي بينوا، آه، خاموش و خسته گويي مسعود سعد سلمان، در تنگناي نايم
اي همنشين ديرين، باري بيا و بنشين تا حال دل بگويد، آواي نارسايم
شبها براي باران گويم حكايت خويش با برگها بپيوند تا بشنوي صدايم
ديدم كه زردرويي از من نميپسندي من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم
روزي از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم.
|